ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )

88

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )

آوردم با آنها مشورت كرد كه اختلاف نكردند و گفتند : با كسان برگرد كه بلاست و فنا . . . [ پس عمر ] گفت : اى مردم من بازمىگردم شما نيز بازگرديد . « 1 » معمولا عمر فقط با نخستين اصحاب بزرگ مكّى مشاوره مىكرد . روايات بسيارى دربارهء نظرخواهى از آنان دربارهء مسائل مهمّ سياسى و فقهى رسيده است . ظاهرا نظر كايتانى درست است كه « عمر عموما بزرگان صحابه را براى يارى جستن و مشورت خواهى از آنان در مدينه نگه داشته بود ، در حالى كه ديگرانى را كه سابقه كمترى در اسلام داشتند به فرماندهى جنگها منصوب مىكرد و به بيرون از مدينه مىفرستاد » . « 2 » تصميم او در واگذارى امر تعيين جانشين پس از مرگ خود به شورايى از نخستين صحابه در راستاى روش او در اتخاذ تصميمات مهمّ بود . تنها تفاوت اين مورد آن بود كه در دوران خلافتش هميشه او بود كه حرف آخر را مىزد . بنا به روايات مختلف ، عمر بلافاصله پس از رسيدن به خلافت ، در جهت كاهش قدرت اشراف پير مكّه و اصلاح برخى از خطاهايى كه در جريان جنگهاى ردّه در حقّ برخى مسلمانان رفته بود حركت كرد بر طبق اين روايات نخستين اقدام خليفه دوم بركنارى خالد بن وليد و برگمارى ابو عبيده به فرماندهى سپاهيان اسلام در شام بود . بىترديد خالد تا مدتها همچنان در اين مقام بود و تاريخ انتصاب ابو عبيده به فرماندهى عالى سپاه دقيقا مشخص نيست . به گفته زهرى ، فرمان جانشينى ابو عبيده در زمان جنگ يرموك به دست او رسيد ، امّا به سبب آن كه از خالد شرم داشت دو ماه بعد وى را از آن مطلع ساخت . « 3 » امّا محتمل به نظر مىرسد كه عمر از همان آغاز بيشتر به دوست خصوصىاش ، ابو عبيده ، تكيه داشته است . بنا به روايات ديگر ، او همچنين دستور داد

--> ( 1 ) همچنين ر . ك : اقدام مشابه او در زمينهء ايجاد نظام عطاء ، چنان كه زبير بن به كار ( جمهرة نسب قريش و اخبارها ، به كوشش محمود محمد شاكر ، قاهره ، 1381 / 1961 ، ج 1 ، ص 373 ) آورده است . ( 2 ) تاريخ اسلام ، ج 4 ، ص 140 ؛ ج 5 ، ص 43 - 44 ، 503 . كايتانى ( همان ، ج 4 ، ص 139 ) تأكيد مىورزد كه عمر صحابه را به اين دليل در مدينه نگه داشت نه « از سر سوء ظن و حسادت » . اما در قسمتهايى ديگر اين نظر خود را نفى مىكند و مىگويد كه عمر به بزرگان صحابه گمان عهدشكنى و خيانت داشت و آنان را از نزديك تحت نظارت گرفته بود و در عين حال سهمى در حكومت به آنان نمىداد ( ج 5 ، ص 42 - 45 ) . همچنين ر . ك : ج 4 ، ص 453 كه نويسنده اظهار مىدارد عمر مهاجران نخستين را از هر سهمى در حكومت محروم مىكرد و آنان را همچون دشمنان شخص خود و شايد افرادى خطرناك براى وحدت دولت اسلامى مىديد . ( 3 ) عبد الرزاق ، مصنّف ، ج 5 ، ص 483 .